
ببـازی خرد سـالی در شبـی تـــار
بکنجی رفت و شمعی کرد روشـن
برویش خنده ای زد شمع زانسـان
کـه خندد در بهــار آن گــل بگلشن
دلش زان شعله ی رقصنده بیتـاب
چنـان کـز روی بت جـان بــرهمن
فـــروزان شعله ای را دیــد و گفتی
همه تن چشم شد از شوق دیدن
همی سـرگـرم بـازی بــود با شمع
که نــاگه شعله اش بگـــرفت دامن
بسی فریـــاد و شیــون کــــــرد اما
ندادش سـودی آن فریــاد و شیـون
چنان زان شعله از پا تا بسر سوخت
که خاکستر شدش در دم ، همه تـن
چو نیکو بنگری ، آن شعله ، عشق است
تــو آن شمعی و آن کـــــودک ، دل مـــن
غمت را قصد جــــانم بود و کــردم
ســــرای خاص دل ، او را نشیمن
ندانستم که بــــرق خـانمانســـوز
همانا دوست نشناسد از دشمن
ندانستم شـــراری خـرد و نا چیـز
مـــرا خواهد زدن آتش بخـــرمـــن
ندانستم کــه از یک قطـره خیـــزد
هزاران سیل ، هر یک خانمان کن
بگفتم تیـــــــــرباران غمــــــت را
دل از آهن کنم و ز صبر ، جوشـن
بســوزد خانمانم دیــــر یـــا زود
از آن آتش که خود افروختم مـــن .
نظرات شما عزیزان: