انجمن تفریحی و تخصصی هیمورا هیچ شعبه دیگری ندارد!!!
تاريخ : چهار شنبه 29 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای


امروز برای خیلی ها روزی معمولی بود! هوا ابری یا نه آفتابی بود... شاید هم برای

یکی گرم گرم و تابستانی...ولی یکی، یا حتی شاید یک عالمه آدم توی این دنیا، امروز برایشان خیلی خیلی مهم باشد. روز تولد هرکسی شاید خاطره انگیزترین روز زندگی اش باشد و از آدم های دور و برش هم انتظار دارد که این روز مهم را هیچ وقت از یاد نبرند!حالا یک کم فکر کن... کسی هست که روز تولد تو، برایش مهمترین روز زندگی اش باشد؟ صبح که بیدار می شود، بخواهد تمام شادی های زندگی اش را یک جا به تو تقدیم کند؟و از تمام کسانی که در طول روز می بیند، انتظار داشته باشد که این روز مهم را جشن بگیرند؟ اگر همچین آدمی را می شناسی، باید بگویم روز تولد تو واقعا روز مهمیه! امروز هم یکی هست که روز تولدش برای من مهم است. خیلی خیلی مهم است. تولد تو تولد همه خوبیهاست تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی تولد دوست داشتن تولد خوشبختی تولد امید تولد آرامش تولد یک فرشته تولد یک زیبایی تولد تمام روزهای قشنگ زندگی ساده فقط باید گفت تولدت مبارک


موضوعات مرتبط: اخبار، ،
تاريخ : چهار شنبه 22 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

چرا <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a>مو نخواست

اون دلش پیش یه احساس دیگه س خوب میدونم
میدونم منو نمیخواد از تو چشاش میخونم

من واسش فرقی ندارم که برم یا بمونم
نمیخواد عشقمو دیگه اینو حالا .... میدونم

 

چرا عشقمو نخواست واسه چی نموند کنارم
مگه بهش نگفته بودم کسیو جز اون ندارم

میدونست عاشقشم میدونست براش میمیرم
میدونست آرومه قلبم وقتی دستاشو میگیرم

دیگه رفته از کنارم بودنش با من محاله
چرا عشقمو نخواست این هنوز برام سؤاله


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

عــــــــــــشـــــق اول

  

میگن هیچ عشقی تو دنیا

مثله عشقه اولین نیست
میگذره یه عمری اما 

از خیالت رفتنی نیست
داغه عشقه هیچکی مثله 

اونکه پس میزنتت نیست
چقده تنهاشی وقتی

هیچکسی هم قدمت نیست
داغه عشقه هیچکی مثله 

اونکه پس میزنتت نیست
چقده تنهاشی وقتی 

هیچکسی هم قدمت نیست

چقده سخته بدونی

اونکه میخوایش نمیمونه
که دلش یه جایه دیگست

و همه وجودش ماله اونه
چقده برای اونکه

جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم

بگه میخوام که نباشی


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

یک فنجان حسرت...

 

فنجانت را با قهوه پر کن و کنار پنجره بایست...

طاق ها را کنار بزن تا سوزش برف را احساس کنی.بگذار بوسه

سرد دانه های برف بر پیشانیت بنشیند و تمام وجودت از این

سردی

تیر بکشد! بیرون را به تماشا بایست.گوشهایت را بر هیاهوی

ماشینها ببند و لحظه ای بیندیش.

نگاهت را از صورتهای خندان و تن پوشهای گرم و گامهای استوار

سرمستان برگیر.چشم دوختن به چلچراغ رنگین ساختمانهای

سر به فلک کشیده بر تو حرام باد....

فرزند زمین!!!

سر برگردان؛دیدنیهای آنسوی خیابان بسیار است...

دیدگان کم سوی پیر ژنده پوش؛شعله های آتش درون حلبی

و سوزناکتر از آن سینه های شعله ور از اندوه رهگذران؛

دستهای لرزان و یخ زده و صورتهای نگران پدران خانه های

خاموش..

گوش تیز کن...با صدای چهارچرخ نان خشک فروش؛

با صدای شلپ شلپ چکمه های پر از آب کودک مدرسه ای

و هزاران صدا که روحت را به درد می آورند همراه شو.

قهوه ات را بر لب پنجره بگذار و آن را پیشکش تمام گلوهایی کن

 که از

حسرت خشکیده اند.بگذار مرهمی شود بر روی تمام قلب های

شکسته.

برای یک شب هم که شده بیاندیش و در امواج حقیقت غوطه ور

شو.

غرق شو


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

اشعاری <a href="http://tehrankids.com" >زیبا</a> از حسین پناهی

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت...
 
بقیه در ادامه مطلب....

موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

قطعات عاشقانه

پيش خدمت؟؟!!!!

يک فنجان محبت

لطفا....

زندگي يک فنجان قهوه تلخ است

هنگامي که تو از پشت پنجره خيره به باراني،

نشسته بر صندلي

من انتظار تو را مي کِـــشم

تو مرا از انتظارت مي کـُـــشي ...

لعنت بر هر چه فتحه و ضمه وکسره
 
سلام کافه چي..

امشب نه قهوه ميخورم نه حتي چيز ِ ديگري

فقط برايش يک پيغام دارم !

اگر آمد به او بگو !

فلاني گفت :

تو که باشي مرا هيچ باکي از هيچ جاده اي نيست ،

با تو تا نا کجا هم مي آيم ،

حتي تا پشت ِ کوه ِ قاف !

تو فقط باش ،

همين !

"دستم" را بگير

و مرا ببر به دور "دست" هايي که

در "دست رس " هيچ "دستي" نباشم...

شب بود

چشمهاي ساکتم را بستم

به اين اميد که وقتي چشم باز ميکنم

تو باشي....

نگران نباش..صدسال ديگر سني نيست!

موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

مطالب عاشقانه 10

مطالب عاشقانه 10

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی

 خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی

 تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

مطالب عاشقانه 10

مطالب عاشقانه 10

 

بر پا شده در من صحراي كبراي محشر
ناليدن شده حشو و رساننده ي شر

سي و سه بندم ارزوي ديدارت دارد
اين حقير نعمت مناي گفتارت دارد

اي پري شهد عسل در جشمان
چه مي شد در عشق نبودي نادان؟

روزگاري از خدا مي خواستم وصال
اما بي توگذشت بارسال و امسال


حال مي خواهم از خدا بار ديگر ديدار
اما گويي حرام است شفاي بيمار؟

بي تو در وقت صبا هنگام
محال است برداشت يك گام

كوچه هاي بر نشانه از تو
مي كند مرا ديوانه از تو

من از عشق در حال لبريزم
از تكرار ان در گريزم

نيامده شادي و نشاط به كام
مگر مي شود دنياي بي دام؟


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

مطالب عاشقانه 10

ازهمه کس بریده ام تا به خدا رسیده ام

مهربشر نمی خرم رحمت حق چودیده ام

نازترین نیا زها ، بودن با نیا ز بود

من به اله بی نیاز با دل خود رسیده ام

شاکرلطف حق منم، تا که به خدمتی رسم

اوکه جوازعالم است من به کجا رسیده ام
 

مکتب ومدرسه ترا ، پیرمغان ز او ترا

من که زجام این جهان به منتهی رسیده ام

من چه غرورکرده ام؟ریشه دوانده دردلم

خود ارنی ولن تری زگوش اورسیده ام

قامت بی ساز دلم در قلمت حصار شد

ای شه بی حصرونفر تا نت رسیده ام

مرشد حق من تویی،واسطه را من چکنم

موج طراوتم دهی من به جرس رسیده ام

گله بی رقیب را ، حمله گرگ ومیش را

من چه نهایتش دهم تا به خمت رسیده ام

کس نشمردمرحمت،روح جهانی ای حمد

ازکه سراغ گیرمت،من به خودت رسیده ام

من به تمنای تو دل تا به هوس کشیده ام

دست به دست من بده تا به حذررسیده ام

رمز سماع در رگم ، شوق چکیده ازکفم

تا به جهان سبز تو با عظمت رسیده ام

راه خطا تو بسته ای ،عین شراب بر لبم

از همه کوزه ها پرم تا به لبت رسیده ام

نقل به کام گشته ام ،مهره نشانه گشته ام

تا که به کوی بی کسان بینفسم رسیده ام

پاک کن این رنگ سیه،جلوه کن ای مرشد ومه

من که در این سوز گنه به اصفیا رسیده ام

تا به کی ازخصم درون،دود به ریش دل کنم

من که به ساحت نظر به لطف حق رسیده ام


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

خداحافظ

  

بهم گفتی خداحافظ ، تورو دیگه نمیخوامت

بهت قول میدم از امروز ، دیگه هیچوقت نمیپامت

بهم گفتی تو این روزا ،  ازت من میگذرم آسون

ببین ذرات عشقم رو ، همه حل شد تویِ بارون

خداحافظ چه آسون بود، چشات امشب چه آروم بود

ولی انگار که عشق من ، مثل جغد رویِ  بوم بود


خداحافظ  ...خداحافظ ... خداحافظ  ...


دیگه عشقو نمیفهمم ، دیگه خون تو رگام خشکید

بگو چشمای غمگینت، چرا از عشق من ترسید

خداحافظ عزیز دل، برو دل کندن آسونه

دل خوش باور و تنهام ، از این بازی دلش خونه

خداحافظ چه آسون بود ، چشات امشب چه آروم بود

ولی انگار که عشق من ، مثل جغد رویِ بوم بود

  

خداحافظ


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

دلم گرفته

 

یکنفر در هـمین نزدیکــی ها

چــيزی

به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است

خیالـــت راحت باشد

آرام چشمهایت را ببــند

یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است

یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا

تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ...
واژه ها ..

قـَــد نمی دهند !!

ارتفاع دلـــــتنگی ام را...

من فقط ..

سایهء نبودن تو را ..

برسر شعـــــر ..

مستدام می کنم..!!

 

از تپــش هــای قلبم

خواستنت را کــه بگيــرم

می ايســـتد
 

از روزی که نامتـــ

ملکه ی ذهنمـــ شد،

احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...
دلم تنگـ می شـود گاهـی

برای ِ . ..

یك « دوستت دارم » ِ سـاده !

دو « فنجـان قهــوه ی داغ »
 

اینــــجا تا پیراهنت راســـیاه نبینند

باور نمـــی کنند چیزی از دســــت داده باشـی ... 

امــروز ،

آرام تـــریـن

لــــحظـﮧ ﮯ دلـگـیـــر کننــده ﮯ

نــاب ِ دنیــاســـــــت ..

رفتــه اي

و مــن هــر روز،

بــه مــوريــانــه هــايــي فکــر مــي کنــم

کــه آهستــه و آرام

گــوشه هــاي خيــال ام را مــي جــونــد!

به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم....

از حـــــــال مــیــروم....!.!.!
 

حالــــا که رفتـــه ای

بهانه ی خوبی است

«شــب، سکـــوت، کــویر»

فقــط صدای این هــق هــق را

کم کنــــــید


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

رومانتیک


تو رو هر روز میبینم با اینکه رفتی از پیشم


من دیوونه بی چشمات دارم دیوونه تر میشم


هنوز امیدوارم که تو برگردی به این خونه


به شوق دیدنت خونه تا برگردی چراغونه


صدات کردم که ، برگردی همه گفتن که دیوونست


آره دیوونه بودم که ،هنوز عکست توو این خونست


چراغ خونه خاموشه تموم شهر تاریکه


منو باش فک میکردم .. ته قصه رمانتیکه


دیگه این آخر قصست محاله دیگه برگردی


فقط ای کاش میگفتی چرا تنها سفر کردی

 


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

رفتنت ممكن شد...

من گمان كردم رفتنت ممكن نیست


رفتنت ممكن شد...


باورش
ممكن نیست

 


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391
نويسنده : وحید اسکای

قطعات عاشقانه (47)


نگاه تو سیب است و من نیوتنی بیچاره ، بی خواب از کشف جاذبه . . .

میســوزم

میســـوزم بـــه حــــال دلـــــــــم!

ســــالهـاست

آرزوهـــایش

بـــی جــــواب مــــانــده...

خوب می دانم ، بعد مرگم دلنوشته هایم ، دلنشین می شوند ...!

خصلت آدم های اینجا همین است !

تو صبح ؛ باش ...
من تمام شب های تاریخ را تاب میاورم !!

نه

تو دروغگو نیستی

من حواسم پرت است!

گفته بودی دوستم داری بی اندازه

خوب که فکر می کنم

تازه می فهمم که “بی اندازه” یعنی چه!

 مرد باش
زمین به مرد بودنت نیاز داره ....
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز ...
مردونه گریه کن ، مردونه ببخش ....
مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت ...

مردباش و هیچوقت نامردی نکن
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش.............

آری تو راست می گویی آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن

بر دل سنگ زمین جای من است!!!

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید!!

روزی که نه صدا اهمیت دارد

و

نه روز...!!!
چه سخته ؛
وقتی لازمه به یه کسی فقط بگی :
دلم تنگه !
اما ....
هیچکس نباشه ... !!!

باور کن آن “میم” مالکیتی که به آخر اسمم اضافه میکردی

بزرگترین و زیباترین عاشقانه ای بود که شنیده ام . .

ز ِنــدگـی!

کُـلاهـت را بِــه هــوا بینـداز

کِـــه مَـن دیگـــر جــــان بـــازی کـــردن نَـدارمـ

تــــو بُــردی...


موضوعات مرتبط: عاشقانه، ،
آخرين مطالب